در سر زلف تو مجنون دل فرزانه شود
هرکه پیوست به این سلسله دیوانه شود
این شعر درباره عشق و دیوانگی ناشی از آن است. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و میگوید که هر کسی که به این زیبایی توجه کند، دیوانه میشود. عشق به زیبایی نه تنها دل را تحت تأثیر قرار میدهد، بلکه به سنگینی و غم نیز دامن میزند. همچنین، شاعر به امیدهایی که در دل عاشقان هست و مشکلاتی که آنها در عشق تحمل میکنند، اشاره میکند. در نهایت، مضمون شعر بر نیاز به دلتنگی و فراق در عشق تأکید دارد و بر اهمیت محبت و عطوفت در زندگی تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در سر زلف تو مجنون دل فرزانه شود
هرکه پیوست به این سلسله دیوانه شود
حسن را عشق ز آفات بلاگردانی است
شمع را دست حمایت پر پروانه شود
دل اطفال ز سنگ است گران تمکین تر
کس درین شهر به امید که دیوانه شود؟
غم روزی نبود مرغ گرفتار ترا
گره دام، اسیران ترا دانه شود
سالها شد دل صدچاک به خون می غلطد
به امیدی که سر زلف ترا شانه شود
گذرد سرسری از ملک سلیمان چون باد
سر هرکس ز خیال تو پریخانه شود
می پرد چشم دو عالم پی آن طرفه غزال
آشنا تا که به آن معنی بیگانه شود؟
نه چنان است تماشای صنم دامنگیر
که برون ناله ناقوس ز بتخانه شود
هست امید که از دور نیتفد هرگز
گل پیمانه اگر سبحه صد دانه شود
پیش آن کس که ازین نشأه به تنگ آمده است
دم شمشیر شهادت لب پیمانه شود
بی نیازست ز افسون خوشامد دولت
این نه خوابی است که محتاج به افسانه شود
خالی از فکر چو گردید شود دل پر ذکر
تهی از می چو شد این شیشه پریخانه شود
برنخیزد به سبکدستی محشر از جای
هرکه زیر و زبر از جلوه مستانه شود
از غریبی دل ناقوس به فریاد آمد
صائب آن روز که بیرون ز صنمخانه شود