دل خالی ز هوس خلوت جانانه بود
شیشه چون شد تهی از باده پریخانه بود
این شعر با مضامینی درباره بیحالی و ناکامی در لذتجویی آغاز میشود و بیانگر دل تهی از هوس و عواطف است. شاعر از کمبود و ناامیدی در زندگی میگوید، بهویژه در موتیفهایی چون کباب شدن دل از گذر عمر و ماتم پروانه بر شمع. زلف معشوق به عنوان یک فریب جذاب توصیف میشود و عشق به دیوانگی تشبیه میشود. همچنین، شاعر به تقابل خوشبختی و قناعت اشاره دارد و وضعیت خود را که در آن هزینهها از درآمد بیشتر است، بیان میکند. در پایان، اشاره به شادیهای جمعی و مطرب محفل در اجراهای مسخره است که نماد لذتهای زودگذر در زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل خالی ز هوس خلوت جانانه بود
شیشه چون شد تهی از باده پریخانه بود
دلش از کوتهی رشته عمرست کباب
گریه شمع نه در ماتم پروانه بود
شکن زلف تو از خال فریبنده ترست
گره دام تو دلچسب تر از دانه بود
بی جنون دایره حسن بود بی پرگار
مرکز حلقه اطفال ز دیوانه بود
دایم از کیف دو بالاست دماغش بر تخت
هرکه را تاج و نگین، شیشه و پیمانه بود
بخت سبزی که توانگر به دعا می طلبد
قانعان را به نظر سبزه بیگانه بود
خرج من دایم از اندازه دخل است زیاد
مور در خرمن من بیشتر از دانه بود
لب پیمانه بود نقل شرابم صائب
مطرب محفل من نعره مستانه بود