هرچه دریافت کلیم از نظر بینا بود
کف این بحر گهرخیز ید بیضا بود
این شعر از کلیم شاعر، توصیف تنهایی و ناامیدی در جستجوی آزادی و آرامش است. شاعر به تصویر کشیدن دریایی از غم و فقدان میپردازد که در آن احساس میکند به جایی نرسیده و تنها اطرافش خار و خس است. دلش در تنگنای روزگار ناله میکند و به ناکامیهای زندگی اشاره دارد. او از آوارگی خود یاد میکند و میفهمد که بیشتر مسافران در جستجوی شهرت هستند، در حالی که او در سرگشتگی و ناراحتی به سر میبرد. همچنین، توصیفاتی از زیبایی و آتش عشق در کنار اندوه و غم از دست رفته دارد و به ناپایداری خوشحالی و آرامش در زندگی اشاره میکند. در نهایت، او به این اشاره دارد که آزادی برای او دور است و تنها در خواب و خیال وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هرچه دریافت کلیم از نظر بینا بود
کف این بحر گهرخیز ید بیضا بود
نرسیدیم به جایی که ز پا بنشینیم
ساحل خار و خس ما کف این دریا بود
در فضایی که دل از تنگی جا می نالید
آسمان یک گره خاطر آن صحرا بود
بیشتر نوسفران طالع شهرت دارند
ورنه آوارگی ما، چه کم از عنقا بود؟
یک سر تیر ز ما سایه جدا می گردید
روزگاری که دل وحشی ما با ما بود
پیش ازان دم که رسد بحر به شیرازه موج
صف مژگان تو در دیده خونپالا بود
در غم این شادی ناآمده را می دیدیم
چهره صبح ز زلف شب ما پیدا بود
حسن یک جلوه مستانه درین بزم نکرد
تنگی حوصله ها مهر لب مینا بود
نرسیدیم به پروانه راحت صائب
خط آزادی ما نقش پر عنقا بود