روشنانی که ز خورشید نظر می گیرند
چشم نظارگیان را به گهر می گیرند
این شعر دربارهٔ زیبایی و کمال است و به تمایز بین افرادی که در جستجوی عشق و حقیقت هستند و کسانی که در خواب و غفلت به سر میبرند، اشاره دارد. شاعر از روشنایی و زیباییهایی که از خورشید میگیرد سخن میگوید و بیان میکند که افراد بیخبر از واقعیت، در تلاشاند تا چیزهایی را که در دسترس نیستند، بدست آورند. او همچنین به دشواریهایی که در مسیر عشق وجود دارد و اهمیت پاکی و صداقت در کلام اشاره میکند. در نهایت، شاعر حسی از حسرت و خجلت را در خود احساس میکند و به جستجوی حقیقت و عشق میپردازد که نمیتوان آن را فقط با ظواهر materialist به دست آورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روشنانی که ز خورشید نظر می گیرند
چشم نظارگیان را به گهر می گیرند
جامه شهپر طاوس در او می پوشند
بیضه زاغ اگر در ته پر می گیرند
نتوانند به صد قرن گرفتن شاهان
کشوری را که به یک آه سحر می گیرند
رهرو عشق به دنبال نبیند چون برق
کاهلان هر نفس از خویش خبر می گیرند
سخن پاک محال است که بر خاک افتد
طوطیان مزد خود آخر ز شکر می گیرند
ای که با سوختگان ذوق تکلم داری
سرمه در راه نفس ریز که در می گیرند
خبر از قافله ریگ روان می گیرند
از من این بیخبرانی که خبر می گیرند
پردلان چشم ندارند که دشمن بینند
نه ز عجزست که بر روی، سپر می گیرند
خجل از آبله های دل خویشم که مدام
ساغری پیش من تشنه جگر می گیرند
خنده با چاشنی عمر نمی گردد جمع
پسته را بی لب خندان به شکر می گیرند
عنقریب است نفس سوختگان خط سبز
از لبش داد من تشنه جگر می گیرند
صائب این صاف ضمیران چو دهن باز کنند
چون صدف دامنی از در و گهر می گیرند