گر به شاهان جهان مسند عزت دادند
گوشه ای هم به من از ملک قناعت دادند
در این شعر شاعر به بیان احساسات و تفکرات عمیق خود میپردازد. او از تقسیمبندیهای جهانی سخن میگوید و اشاره میکند که اگرچه شاهان مسند عزت دارند، اما او نیز گوشهای از قناعت را دارد. وی جهان را جایی ترسناک و وحشتزا میبیند و به احساس تنهایی و عزلت خود اشاره میکند. شاعر از فقدان بصیرت و درک گرامی میگوید و به تجربه عاطفی یعقوب اشاره میکند. او به کشتن شوق و غیرت خود با نعمتهای دنیا میپردازد و از سادگی دلها در این جهان وحشتناک انتقاد میکند. همچنین به حکمت و از خودگذشتگی در جبههی حق اشاره دارد و در نهایت به می و خماری به عنوان منبع درد و لذت زندگی خود اشاره میکند. در کل، شعر بیانگر تضادهای درونی و اجتماعی انسانها در برابر چالشهای زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر به شاهان جهان مسند عزت دادند
گوشه ای هم به من از ملک قناعت دادند
دیولاخی است جهان در نظر وحشت من
تا مراره به پریخانه عزلت دادند
کیست بر حرف من انگشت گذارد دیگر؟
کز خموشی به لبم مهر نبوت دادند
یافت در بی بصری گمشده خود یعقوب
بصر از هر که گرفتند بصیرت دادند
لب به خون تر کنم از نعمت الوان جهان
تا چو شمشیر به من جوهر غیرت دادند
وای بر ساده دلانی که درین وحشتگاه
پشت از جسم به دیوار فراغت دادند
چه کند آتش دوزخ به گنهکارانی
کز جبین آب به صحرای قیامت دادند
منت خشک ز سرچشمه کوثر نکشد
هرکه را آب ز شمشیر شهادت دادند
صائب از صافی مشرب می نابش کردم
گر به من درد ز میخانه قسمت دادند