عاقلانی که ز زنجیر تو سر وا زده اند
غافلانند که بر دولت خود پا زده اند
شعر به توصیف عشق و دلبستگی عمیق به معشوق میپردازد. عاقلان و آگاهان از زنجیر وابستگی به معشوق آزاد شدهاند، در حالی که غافلان بر خوشیهای دنیوی خود پا گذاشتهاند. عشق و شوق معشوق در همه جا حس میشود، از در و دیوار تا کوهها. اشکهای معشوق بر زمین ریخته شده و زیبایی آن دریا را به یاد میآورد. شاعر از فیض قدم معشوق سخن میگوید و اینکه هیچ کس در عالم تجرید نمیتواند سبکبار باشد. او در پایان به یاد مجنون و دلتنگیهایش اشاره میکند و وجود عشق را حتی در سختیها و دردها یادآور میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عاقلانی که ز زنجیر تو سر وا زده اند
غافلانند که بر دولت خود پا زده اند
در و دیوار ز شوق تو ندارد آرام
کوهها را به کمر دامن صحرا زده اند
هر قدم بی سر و پایان تو پرگار صفت
چرخها بر سر یک آبله پا زده اند
اشک ریزان تو هر جا گهرافشان شده اند
مهر گوهر به لب دعوی دریا زده اند
به قدم فیض رسان باش که روشن گهران
بر سر خار گل از آبله پا زده اند
نیست در عالم تجرید سبکباری هم
گره از قاف به بال و پر عنقا زده اند
می دهد از جگر سوخته مجنون یاد
هر سیه خیمه که بر دامن صحرا زده اند
فلک بی سر و پا حلقه بیرون درست
صائب آنجا که سراپرده دلها زده اند