نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند
در بساط تو همین گرد سفر خواهد ماند
این شعر به موضوع فنا و زوال دنیا و ثروت میپردازد. شاعر تأکید میکند که هیچیک از نعمتها و زیباییهای دنیوی (مانند طلا و جواهر) برای همیشه باقی نخواهند ماند و سرانجام تنها خاک و یادهایی از ما به جا خواهد ماند. او به زیباییهای گلستان و لالهها اشاره میکند و میگوید که آنها نیز به داغ افسوس تبدیل خواهند شد. شاعر از ما میخواهد که از این دنیای فانی توشهای برداریم، چون همه چیز در نهایت از بین میرود. در نهایت، او به عشق و آرزوها میپردازد که حتی آنها نیز ممکن است به یادگار بمانند، اما حقیقی نیستند. شاعر از ما میخواهد تا به حقیقت وجودمان و فناپذیریاش بیندیشیم و از حال زندگیمان بهرهبرداری کنیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند
در بساط تو همین گرد سفر خواهد ماند
زین گلستان که به رنگینی آن مغروری
مشت خاکی به تو ای باد سحر خواهد ماند
زینهمه لاله بی داغ که در گلزارست
داغ افسوس بر اوراق جگر خواهد ماند
کام بی برگ و نوایان به ثمر شیرین کن
در ریاضی که نه برگ و نه ثمر خواهد ماند
توشه ره، دل ازین عالم فانی بردار
که همین با تو ز اسباب سفر خواهد ماند
چون فلک وام عناصر ز تو واپس گیرد
از تو ای خواجه نظر کن چه دگر خواهد ماند
خشت، بالین تو سازند پرستارانت
از تو هرچند دو صد بالش پر خواهد ماند
این جهان آینه و هستی ما نقش و نگار
نقش در آینه آخر چه قدر خواهد ماند؟
عشق دل را چه خیال است به ما بگذارد؟
به صدف سینه چاکی ز گهر خواهد ماند
تیشه بر پای خود آن کس که درین ره نزند
در دل سنگ نهان همچو شرر خواهد ماند
مشق پرواز ز بی بال و پری کن صائب
که درین بادیه نه بال و نه پر خواهد ماند