سر آزاده ما منت افسر نکشد
بیضه ما به ته بال هما سر نکشد
این شعر به مفهوم آزادی و جهاد در راه حقیقت و عشق میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که آزادهها هرگز منت کسی را نمیکشند و عشق باعث میشود که انسانها در راستای حقیقت قدم بردارند. او به ارزشهای انسانی و نیاز به فداکاری در راه آرمانها اشاره میکند و بر این باور است که خوبان و عزیزان باید از منافع شخصی دست بردارند و به خدمت به دیگران بپردازند. همچنین، شعر به تردیدها و غرورهای انسانی اشاره میکند و بیان میدارد که واقعیات درک شده از تجارب زندگی هیچگاه نباید باعث توهم یا خودبینی شود. در نهایت، شاعر با تمثیلهایی از زندگی، عشق، فداکاری و صداقت، به مخاطب یادآوری میکند که انسان باید در جستجوی حقیقت و ارزشهای والا باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سر آزاده ما منت افسر نکشد
بیضه ما به ته بال هما سر نکشد
هرکه اینجا شود از تیغ شهادت سیراب
منت خشک ز سرچشمه کوثر نکشد
عشق سر بر خط فرمان خرد نگذارد
قلم راست روان منت مسطر نکشد
طاقت بی ثمری نیست سبک مغزان را
بید بر خویش محال است که خنجر نکشد
می شود خرج بدن روح چو تن پرور شد
آتش مرده سر از روزن مجمر نکشد
خوبی گل به نگاهی سپری می گردد
آه اگر بلبل ما سر به ته پر نکشد
داده خویش نگیرند کریمان واپس
ابر ما آب ز سرچشمه گوهر نکشد
فارغ است از غم عالم دل آزاده ما
در حرم وحشت صیاد کبوتر نکشد
باخبر باش کز آیینه ترا خودبینی
ساده لوحانه به زندان سکندر نکشد
شمع حاجت نبود خاک شهیدان ترا
ناز گلگونه رخ لاله احمر نکشد
آنچه بر من شده معلوم ز ستاری حق
پرده از روی گنه دامن محشر نکشد
ادب آموختگان حلقه بیرون درند
سرو را فاخته ما به ته پر نکشد
عزت عشق نگه دار که رعنا نشود
شعله ای را که در آغوش سمندر نکشد
هرکه آورد رگ خواب سخن را در دست
به بریدن چو قلم پای ز دفتر نکشد
گوهر از جوهریان قدر و بها می گیرد
از سخن سنج چرا ناز، سخنور نکشد؟
دیده باز به هرکس که چو میزان دادند
گوهر و سنگ محال است برابر نکشد
موج از چشمه تیغ تو نیفتد به کنار
رخت ازین آب برون هیچ شناور نکشد
در ترازو نبود سنگ تمامش صائب
کعبه و بتکده را هرکه برابر نکشد