گرچه آن سرو روان در همه جا می باشد
نیست ممکن که توان یافت کجا می باشد
این شعر به توصیف حالت عشق و اشتیاق میپردازد و در آن شاعر تأکید میکند که محبوب واقعی در همه جا حضور دارد، اما درک و شناخت او برای افراد سخت است. خلق به خاطر بیحرکتی و حیرت خود در مواجهه با عشق، نمیتوانند او را ببینند. همچنین شاعر میگوید که وجود محبوب از دل دور نیست و همواره در ذهن و خیال انسانها وجود دارد. تمثیلهایی مانند خضر و آب بقا نشاندهنده نایابی محبویت است و در ادامه، شاعر به دردها و رنجهایی که عشق به همراه دارد، اشاره میکند. عشق، برای صاحبنظران یا کسانی که به این مسیر رفتهاند، با چالشها و آلامی همراه است، اما در عوض، راه انس و دوستی را میگشاید. در نهایت، شاعر یادآوری میکند که هر کس در جستجوی حقیقت و عشق جان داده باشد، حقیقتاً به خدا نزدیکتر شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرچه آن سرو روان در همه جا می باشد
نیست ممکن که توان یافت کجا می باشد
خلق را داروی بیهوشی حیرت برده است
ورنه او با همه کس در همه جا می باشد
نیست ممکن که ز من دور توانی گردید
عینک صافدلان دورنما می باشد
از سر کوی تو هرکس که کند عزم سفر
گر به فردوس رود رو به قفا می باشد
در دل ماست خیال تو و از ما دورست
عکس از آیینه در آیینه جدا می باشد
خضر در دامن صحرای طلب کمیاب است
ورنه در هر سیهی آب بقا می باشد
جگر سوخته صاحب نظران می دارند
مشک در ناف غزالان ختا می باشد
دل سنگ تو ز بیتابی ما آسوده است
قبله را کی خبر از قبله نما می باشد؟
نیست ممکن که به رویش نگشایند دری
هرکه در حلقه مردان خدا می باشد
سر آزاده و درد سر دولت، هیهات
تیغ بر فرق من از بال هما می باشد
رهنوردی که سبکبار ز دنیا گذرد
خار در رهگذرش دست دعا می باشد
هرکه جان داده درین راه، رسیده است به جان
دل هرکس که ز جا رفت بجا می باشد
از دم گرم تو صائب دل افسرده نماند
نفس سوختگان عقده گشا می باشد