آتش قافله ما دل روشن باشد
گرد ما سرمه بیداری رهزن باشد
این شعر درباره مضامین عمیق عشق، غم و انتظاری است که در زندگی وجود دارد. شاعر از آتش امید و عشق سخن میگوید که مانند نوری در دل قافله ماست و به ما قوت و روشنایی میبخشد. او به زیبایی و نور عشق اشاره دارد و آن را به شبیه آینهای میسازد که در نظر او همیشه حاضر است. همچنین دلمشغولیهای انسانی و حسرتها و دشواریهایی که در زندگی وجود دارد را به تصویر میکشد. شاعر به غم و معضلاتی که بر سر راه انسانهاست، اشاره میکند و از یوسف و چالشهای او به عنوان نماد انسانی در جستجوی عشق و هویت استفاده میکند. همچنین بر این نکته تأکید میکند که شمع زندگی ممکن است در بین ماتم و غم محو شود اما امید به آینده و انتظار وصال همچنان باقی است. در نهایت، شاعر بر این باور است که هر انسان میتواند با امید و توجه به عشق واقعی، بر دشواریها غلبه کند و از زندگیش لذت ببرد، حتی در مواجهه با سختیها و شقاوتها.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آتش قافله ما دل روشن باشد
گرد ما سرمه بیداری رهزن باشد
حسن هرجا که بود در نظر من باشد
مهر را آینه از دیده روزن باشد
هرکه چون رشته ز باریک خیالان گردید
روزیش تنگتر از دیده سوزن باشد
یوسف از دامن اخوان به غریبی افتاد
خطر مردم آگاه ز مأمن باشد
جلوه ضایع مکن ای شوخ که بیتابی ما
آتشی نیست که محتاج به دامن باشد
قانعی را که به ماتمکده ظلمت ساخت
ماه نو ناخنه دیده روزن باشد
دیده تنگ کند فخر به دنیای خسیس
خس و خاشاک شرر را رگ گردن باشد
حسن مغرور ز حیرانی ما آسوده است
ماه فارغ ز نظربازی روزن باشد
مور در حسرت یک دانه دل خویش خورد
روزی برق جهانسوز به خرمن باشد
نیست پروای اجل دلزده هستی را
شمع ماتم ز چه دلگیر ز مردن باشد؟
آفتابی که منم ذره او، درطلبش
کعبه سرگشته تر از سنگ فلاخن باشد
زاده هند جگرخوار چه خواهد بودن؟
شب بخت سیه آن به که سترون باشد
چه خیال است شود روزی من شادی وصل
که غمش را نگذارند که با من باشد
هست امید که هرگز نشود دشمنکام
هرکه را آینه از دیده دشمن باشد
از سیه بختی خود شکوه ندارد صائب
که صفای دل آیینه ز گلخن باشد