قبله زن صفتان آینه زر باشد
مرد را آینه زندان سکندر باشد
این شعر به تمثیلهای مختلفی دربارهی عشق، وجود، و انسانیت میپردازد. در این اشعار، زن با زیبایی و ارزشهایش به آینهای از زر تشبیه شده، در حالی که مرد به زندان سکندر تشبیه میشود که نماد محدودیت است. همچنین، از کنایههایی دربارهی صدق و صداقت در ظاهر و باطن یاد میشود و به این نکته اشاره دارد که اگر فردی باطن و ظاهری صاف داشته باشد، مانند دریا پاک و ارزشمند خواهد بود. در شعر به تضادهای انسانی نیز اشاره میشود، مانند ترس از دشمنی خانگی نسبت به دشمنی بیرونی. عشق و عشقورزی به عنوان یک موجودیت ارزشمند توصیف میشود، و بر این نکته تأکید میشود که برای رسیدن به حقیقت و خوشبختی، نباید به ظاهر بیمعنی اطراف توجه کرد. در نهایت، شاعر از انسان میخواهد که در جستجوی عشق و حقیقت، از وابستگیهای دنیوی آزاد باشد و به عمق وجود خود نظر کند. در کل، این اشعار به مفهوم عمیق عشق و حقیقت و جستجوی معنای زندگی پرداخته و انسان را به تفکر و تأمل دعوت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
قبله زن صفتان آینه زر باشد
مرد را آینه زندان سکندر باشد
از خموشی دهن غنچه پر از زر باشد
صدف از بسته لبی مخزن گوهر باشد
در سپرداری سیمین بدنان آفتهاست
که گریبان صدف چاک ز گوهر باشد
باطن و ظاهر خود هر که کند صاف چو بحر
ظاهر و باطن او عنبر و گوهر باشد
در خطرگاه جهان صید سلامت جو را
جوشنی بهتر ازان نیست که لاغر باشد
بی نیازند ز دنیای دنی ناموران
سکه را روی محال است که در زر باشد
دشمن خانگی از خصم برونی بترست
بیشتر شکوه یوسف ز برادر باشد
پا به دامن چو کشیدی به بهشت افتادی
دل چو شستی ز طمع چشمه کوثر باشد
ناله و آه ندارد اثری در دل عشق
تیغ آسوده ز پیچ و خم جوهر باشد
بس که ترسیده ام از صورت بی معنی خلق
ننهم پا به سرایی که مصور باشد!
در کف عشق جوانمرد، دل چاک، مرا
ذوالفقاری است که در قبضه حیدر باشد
عالم خاک بود منتظم از پست و بلند
مصلحت نیست ده انگشت برابر باشد
نیست جز چشم تهی رزق حباب از دریا
باده خوب است به اندازه ساغر باشد
هر که را خوف و رجا نیست زمین گیر بود
به کجا می رسد آن مرغ که یک پر باشد؟
در قیامت که شود آب ز گرمی دل سنگ
چه خلل دارد اگر دامان ما تر باشد؟
ما به یک سجده خشکیم ز بیرون قانع
تا که را راه به آن مجلس انور باشد
نیست ممکن به فراغت نکشد همواری
بستر رشته هموار ز گوهر باشد
دیده سیر به دست آر درین عرصه که دام
از تهی چشمی با خاک برابر باشد
نیست چون شعله جواله قرارش صائب
شعله گر بستر و بالین سمندر باشد