صاف با ما دل آن شعله بیباک نشد
سوخت پروانه ما و ز گنه پاک نشد
این شعر به بیان درد و رنج انسانها و ناکامیهای آنها در زندگی میپردازد. شاعر به دشواریهای عشق و زندگی اشاره میکند و به حسرتها و ناکامیهایی که بر سر راه انسانها قرار دارد، میپردازد. بهخصوص بر این نکته تأکید میشود که دلهای بسیاری در عذاب و رنج هستند و حتی شادابی و خوشحالی هم نمیتواند از غمها کاسته کند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که تنها کسانی که از خودخواهی و فرودستی رهایی نیابند، به حقیقت و آرامش نخواهند رسید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صاف با ما دل آن شعله بیباک نشد
سوخت پروانه ما و ز گنه پاک نشد
شبنم آورد سر از روزن خورشید برون
سر ما بود که شایسته فتراک نشد
علف تیغ جهانسوز حوادث گردد
دل هرکس که ز زنگار خودی پاک نشد
خنده صبح به خوناب شفق پیوسته است
هیچ کس شاد نگردید که غمناک نشد
ماند چون خرمن ناکوفته در دامن دشت
هرکه زیر قدم راهروان خاک نشد
نگشودند به رویش در جنت صائب
سینه هرکه به شمشیر جفا چاک نشد