پیر گردیدی و کشت املت زرد نشد
بوی کافور شنیدی و دلت سرد نشد
این شعر به بررسی احساسات و تجربیات انسانی در مواجهه با گذر زمان و ناکامیهای عشق میپردازد. شاعر به پیری و تغییرات زندگی اشاره میکند و تأکید میکند که با وجود این تغییرات، عشق و احساسات عمیق انسانها تحت تأثیر قرار نمیگیرند. بوی کافور به عنوان نمادی از مرگ و از دست دادن نیز مطرح میشود، اما عشق و دل شکسته همچنان در وجود آدمی باقی میماند. شاعر به همین ترتیب از سختیها و تلخیهای زندگی سخن میگوید، در حالی که بر اهمیت عشق و احساسات پایدار تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیر گردیدی و کشت املت زرد نشد
بوی کافور شنیدی و دلت سرد نشد
آخرین عطر تو کافور ازان می سازند
که به مردن دلت از کار جهان سرد نشد
بوی کافور ازین مرده دلان می آید
که به این طایفه آمیخت که نامرد نشد؟
عشق تردست تو صد خانه دل کرد خراب
که ز یک سینه نمایان اثر گرد نشد
از حوادث دل آزاد چه پروا دارد؟
چهره سرو ز بیداد خزان زرد نشد
خام چون سرو به باغ آمد و بیرون شد خام
هرکه صائب ز جهان حادثه پرورد نشد