نه ز می خوردن ما شور و شری برخیزد
نه ز همصحبتی ما ضرری برخیزد
در این شعر، شاعر به بررسی اثرات می و عشق و همصحبتی میپردازد. او میگوید نه از شراب میتوان سر خوشی پیدا کرد و نه از صحبت با دیگران سودی برد. همچنین از ناکافی بودن مهر و محبت در جهان و ناامیدیش از چارهجویی در زندگی سخن میگوید. او دل سرگشتهاش را به راهی نمیبرد و میطلبد تا از هر نغمه یا اشکی پاسخی ببیند. در نهایت، شاعر به عشق و آثارش اشاره میکند و از غنچهای سخن میگوید که تنها با لطف نسیم سحر میتواند جان بگیرد. این شعر در مجموع نشاندهنده یأس و ناتوانی شاعر در تجربههای دنیوی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه ز می خوردن ما شور و شری برخیزد
نه ز همصحبتی ما ضرری برخیزد
مهر زن بر لب افسوس که سامان جهان
آنقدر نیست که آه از جگری برخیزد
نام بلبل ز هواداری عشق است بلند
ور نه پیداست چه از مشت پری برخیزد
بزم ارباب خرد خوابگه بیخبری است
مگر از مجلس مستان خبری برخیزد
دل سرگشته ما راه به منزل نبرد
گر ز هر نقش قدم راهبری برخیزد
جگر خاک نگردید ز طوفان سیراب
مگر از دیده ما ابر تری برخیزد
تیر اگر در هوس صید شود خاک نشین
به ازان است به بال دگری برخیزد
عشق از خرمن ما دود به افلاک رساند
آنقدر وقت که از جا شرری برخیزد
گو برو ماتم دلمردگی خویش بدار
هر که از خواب به بانگ دگری برخیزد
غنچه ما نفسی می کشد از دل صائب
که به امداد نسیم سحری برخیزد