غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۳۹۳

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

صبر را زمزمه من سفری می سازد

کوه را ناله من کبک دری می سازد

۲

پر کاهی است به دوش دل سودازده ام

کوه دردی که فلک را کمری می سازد

۳

در جوانی ز ثمر قامت نخل است دو تا

راستی سرو مرا بی ثمری می سازد

۴

نکند صبر به زندان فلک، جان چه کند؟

مرغ در بیضه به بی بال و پری می سازد

۵

عقل در کاسه سر عشق شد از بیخبری

دیو را باده گلرنگ پری می سازد

۶

هر که را آینه چون آب مصفا شده است

با گل و خار ز روشن گهری می سازد

۷

به شکستی که ز دوران رسد آزرده مباش

که تمامی مه نو را سپری می سازد

۸

می شود از جگر سنگ چراغش روشن

هر که چون لاله به خونین جگری می سازد

۹

می جهد از خم چوگان حوادث گویش

چون فلک هر که به بی پا و سری می سازد

۱۰

آه سردست علاج دل غمگین صائب

غنچه را صحبت باد سحری می سازد

بازگشت به سروده‌های صائب