غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۳۸۰

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

شد فنا هر که سر از تیغ شهادت وا زد

تر نشد هر که دلیرانه بر این دریا زد

۲

هرکسی حاجت خود را به دری عرض نمود

دست دریوزه ما بر در استغنا زد

۳

به ادب باش که سر در قدم تیغ افشاند

چون حباب آن که درین بحر دم بیجا زد

۴

گر خس و خار تعلق نبود دامنگیر

می توان خیمه چو شبنم به چمن هرجا زد

۵

آب روشن که صفا در قدمش می غلطید

دید تا روی ترا آینه بر خارا زد

۶

هر که بر سینه ارباب دعا دست گذاشت

خبر از خویش ندارد که به دولت پا زد

۷

صائب از وادی در یوزه دلها مگذر

که پریشان نشد آن کس که در دلها زد

بازگشت به سروده‌های صائب