حسن آن روز که آیینه مصفا میکرد
عشق در پرده زنگار تماشا میکرد
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و زیبایی میپردازد. حسن، زیبایی دلآویز و سوزان را معرفی میکند که در پس پرده عشق پنهان است. عشق او را به شدت متأثر کرده و دیوانگی را برایش به ارمغان آورده است. شاعر از شوق و اشتیاق به معشوق سخن میگوید و حسرت نگاه او را دارد. در نهایت، اشاره میکند که مردم در جستجوی عشق و مرادهای خود هستند، اما او تنها خواستار عشق و وابستگی به معشوق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حسن آن روز که آیینه مصفا میکرد
عشق در پرده زنگار تماشا میکرد
از نفس سوختگی خال لب ساحل شد
گوهر ما که تلاش دل دریا میکرد
شوق هر چاک که در پرده دل میافکند
رخنهای بود که در گنبد مینا میکرد
برق آن حسن جهانسوز به یک دم میسوخت
شوق چندان که پر و بال مهیا میکرد
سنگ اطفال مرا لنگر بیتابی شد
ور نه دیوانه من روی به صحرا میکرد
آن که شد گوهر جان دو جهان پامالش
کاش یک بار نگاهی به ته پا میکرد
هر طرف نافه دل بود که میریخت به خاک
هر گره کز سر زلف تو صبا وا میکرد
به تو میداد خط بندگی یوسف را
گر ترا دیده یعقوب تماشا میکرد
مردم از عشق مراد دو جهان میجستند
صائب از عشق همان عشق تمنا میکرد