روز و شب بر من مهجور به تلخی گذرد
عید و نوروز به رنجور به تلخی گذرد
در این شعر، شاعر از تلخی و دشواریهای زندگی سخن میگوید. او اشاره میکند که روز و شب و همچنین نوروز، برای او با تلخی و رنج همراه است. زندگی، با وجود لذتها و شیرینیها، همواره با تلخیها و مشکلات مواجه است. شاعر به این نکته میپردازد که انسانها معمولاً در جستجوی شادی و آرامش هستند ولی عمر و زندگی در نهایت به تلخی میگذرد. او میگوید راحتی و رنج باید در زندگی به تعادل برسند و در پایان به این نتیجه میرسد که تلخی مرگ نیز میتواند به نوعی شیرینی تبدیل شود برای کسانی که زندگیشان را با تحمل سختیها سپری کردهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روز و شب بر من مهجور به تلخی گذرد
عید و نوروز به رنجور به تلخی گذرد
ندهد کنج قناعت به دو عالم قانع
از سر تنگ شکر مور به تلخی گذرد
تلخی و شوری و شیرینی آب از خاک است
عمر در عالم پرشور به تلخی گذرد
زندگی را نبود چاشنی بی مستی
عمر در باغ به انگور به تلخی گذرد
مال خود را نکند هر که به شیرینی صرف
از سر شهد چو زنبور به تلخی گذرد
روزگار خط شبرنگ به شیرین دهنان
چون شب جمعه به مخمور به تلخی گذرد
راحت و رنج به اندازه هم می باید
شب کوتاه به مزدور به تلخی گذرد
تا به کی در تن خاکی، که شود زیر و زبر
روز ما همچو شب گور به تلخی گذرد؟
تلخی مرگ شود شهد به کامش صائب
هر که زین عالم پرشور به تلخی گذرد