هر که آیینه به روشنگر ساغر ببرد
رخی افروخته چون مهر به محشر ببرد
این شعر به بررسی موضوعاتی چون عشق، دلتنگی و جستجوی حقیقت میپردازد. شاعر از نمادهایی مانند آینه و ساغر استفاده میکند تا به جلوههای مختلف عشق و احساسات انسانی اشاره کند. او به زیبایی و روشنی چهره معشوق میپردازد و اشاره میکند که غمزه او فراتر از هر رقابتی است. همچنین به دوری از محبوب و دلتنگی ناشی از آن اشاره میکند. در نهایت، شاعر به لزوم ساختن دل آینهای اشاره میکند که بتواند خالصی و پاکی را نشان دهد و بر این اساس، دلی صاف و نیکو را ارزشمندتر از هر چیز دیگری میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر که آیینه به روشنگر ساغر ببرد
رخی افروخته چون مهر به محشر ببرد
سر درین وادی خونخوار گل پیشرس است
غمزه او نه حریفی است که افسر ببرد
ترک دستار سبکبار نگرداند مرا
فکر دستار مرا کیست که از سر ببرد؟
چند چون عود درین بزم دل سوخته ام
بوی خوش آرد و خاکستر مجمر ببرد؟
داغ محرومیم از وصل کسی می داند
که لب تشنه ز سرچشمه کوثر ببرد
در اثر کوش که جز آینه دلسوزی نیست
که چراغی به سر خاک سکندر ببرد
هر که چون مهر دلش با همه عالم صاف است
نامه ای پاکتر از صبح به محشر ببرد
تا دل خویش به همت بتوان آینه ساخت
صائب آن نیست که حاجت به سکندر ببرد