دل و دین و خرد و هوش مرا صهبا برد
حاصل عمر من این سیل گران یکجا برد
شاعر در این شعر از رنج و درد ناشی از عشق و جدایی صحبت میکند. او بیان میکند که تمام هوش و خرد و احساساتش تحت تأثیر عشق قرار گرفته و زندگیاش را دچار طوفانی کرده است. او به یاد میآورد که نه تنها خود را تشنه و بینصیب از میکده میبیند، بلکه میگوید که عشق میتواند بار سنگینی را بر دوش فرد تنها بگذارد. شاعر همچنین به چالشهای زندگی و فراق اشاره کرده و میگوید که به دنبال عشق و درد آن به دلها رفتهاند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که نباید افسوس متاع دل را خورد و حتی در تاریکی نیز امید به روشنایی و شادابی وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل و دین و خرد و هوش مرا صهبا برد
حاصل عمر من این سیل گران یکجا برد
نه همین تشنه من از میکده بیرون رفتم
که صدف هم دل پرآبله از دریا برد
نکند جاذبه عشق اگر کوتاهی
می توان بار دو عالم به تن تنها برد
کوه تمکین فلک، مهره بازیچه اوست
عالم آشوب نگاهی که مرا از جا برد
هوس داغ تو سر داد به صحرا ما را
طلب درد تو ما را به در دلها برد
چشمه خضر کنون بر سر انصاف آمد
که دل از آب شدن تشنگی ما را برد
نیست شایسته افسوس متاع دل ما
جای رحم است بر آن دزد که این کالا برد
گوهر از گرد یتیمی نتواند دل کند
گرد مجنون نتوان از دل این صحرا برد
نیست در میکده جز رطل گران دلسوزی
که تواند ز دل امروز غم فردا برد
می توان شست سیاهی ز دل شب صائب
نتوان از سر شوریده ما سودا برد