نه همین فکر مرا روز به من نگذارد
که به خوابم گل شب بوی سخن نگذارد
در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و دروننگر خود اشاره میکند. او بیان میکند که فکر و خیال او را به آرامش نمیگذارد و شب و خواب برایش بیمعناست، زیرا همواره درگیر آرزوها و یاد معشوق است. دلش در گرو عشق است و هیچگاه نمیتواند به راحتی به زندگی عادی برگردد. وجود زیباییهای عشق او را در حیرت و فراق نگه داشته و حتی طبیعت نیز نتوانسته به او آرامش بدهد. شعر در نهایت به حالت ناامیدی و یأس شاعر اشاره دارد که نمیتواند از درد عشق رهایی یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نه همین فکر مرا روز به من نگذارد
که به خوابم گل شب بوی سخن نگذارد
هر عقیقی که دلش در گرو نام بود
پشت آسوده به دیوار یمن نگذارد
سر زلفی که من از شام غریبان دیدم
هیچ سودازده ای را به وطن نگذارد
گل اگر شرم ز روی چمن آرا نکند
آرزو در دل مرغان چمن نگذارد
چون سهیل عرق شرم دلم می لرزد
که کسی دست بر آن سیب ذقن نگذارد
یک سحر لاله خورشید نیاید بیرون
که فلک داغ نوی بر دل من نگذارد
در فسونسازی آن چشم سیه حیرانم
که خموش است و کسی را به سخن نگذارد
چون برم سر به گریبان خموشی صائب؟
که گریبان من از دست، سخن نگذارد