سخنی کز دل بیتاب بود پردارد
نامه شوق چه حاجت به کبوتر دارد؟
این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی شاعر میپردازد. او با استفاده از تصویرسازیهای زیبا، در بیان دلتنگی و شوق خود، نشان میدهد که نامههای عاشقانه نیاز به کبوتر (پیامبر) ندارند. همچنین، شاعر به خشکی و دردهای جسمی اشاره میکند که وجود دارد. در ادامه، او به جستجوی معانی عمیق و گرانبها در زندگی میپردازد، و از پر شدن زمین از بارانهای سنگین سخن میگوید، در حالی که کسی نیست که بار دل خود را بر زمین بگذارد. شاعر در نهایت، به این نکته اشاره میکند که حتی در شرایطی که احساس ناامیدی وجود دارد، زیبایی و جوشش عشق و شور در دنیا همچنان پابرجاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سخنی کز دل بیتاب بود پردارد
نامه شوق چه حاجت به کبوتر دارد؟
پوست بر پیکر من قلعه آهن شده است
رگ ز خشکی به تنم جلوه نشتر دارد
خبر از گوهر اسرار ندارد غواص
این محیط از نفس سوخته عنبر دارد
خانه از بحر جدا ساخت به یک قطره آب
دل پر آبله ای بحر ز گوهر دارد
تخم چون سوخت، پریشان نکند دهقانش
دل سودازده جمعیت دیگر دارد
گوش تا گوش زمین پر ز گرانباران است
هیچ کس نیست که باری ز دلی دارد
از خط افسرده نشد گرمی هنگامه حسن
جوش دریا چه غم از خامی عنبر دارد؟