سر شوریده ز تسلیم به سامان گردد
دل پریشان نشود دیده چو حیران گردد
این شعر بیانگر احساسات عمیق انسانی است که با تسلیم به وضعیت موجود، دلش آسوده میشود. در آن، دل پریشان به زندانی شبیه میشود و شاعر از غنچه شدن و رهایی از این پریشانی سخن میگوید. او میگوید که اگر ذهنها به گشایش نرسند، نمیتوانند از لذت زندگی بهرهمند شوند و همچنان در سختی به سر خواهند برد. شاعر همچنین بیان میکند که زخم دلش با نوازش دیگران تسکین مییابد و بدون عشق و محبت، زندگی بیمعنا و پر از درد است. به طور کلی اشعار به تلاطمهای درونی انسان و نیاز به آرامش و رضایت اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سر شوریده ز تسلیم به سامان گردد
دل پریشان نشود دیده چو حیران گردد
از پریشانی دل خانه تن زندان است
غنچه شو تا نفس تنگ گلستان گردد
از گشایش نبود بهره تهی مغزان را
پسته پوچ محال است که خندان گردد
چه کشی تیغ به رخساره گلرنگ، که خط
کافری نیست که از تیغ مسلمان گردد
قمری از سرو به زنهار برآرد انگشت
در ریاضی که نهال تو خرامان گردد
در کف آه بود بست و گشاد دل من
ابر از باد شود جمع و پریشان گردد
نرسد شهر به داد دل مجروح، مرا
خوش نمک زخم من از شور بیابان گردد
دل تسلی شود از دست نوازش صائب
بحر ساکن اگر از پنجه مرجان گردد