دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟
این نه ابری است که از باد پریشان گردد
این شعر دربارهی درد و رنج انسانی است که همیشه در دل وجود دارد. شاعر به انتظار روزی اشاره میکند که عشق و زیبایی (نماد یوسف) به دنیا روشنایی میبخشد. او به اهمیت صبر در عشق و یادآوری یاد کسی خاص و تأثیر آن بر دل میپردازد. همچنین، از زخم زبان و مشکلات زندگی سخن میگوید و اشاره میکند که غم و نگرانیها بخشی از مسیر عشق هستند. در نهایت، شاعر به حکمت سفر در زندگی و جستجوی دیدار معشوق اشاره میکند و بر این باور است که این تلاشها در نهایت به خوشبختی منجر خواهد شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل ما کی تهی از درد به افغان گردد؟
این نه ابری است که از باد پریشان گردد
روی یوسف کند آن روز جهان را روشن
که برافروخته از سیلی اخوان گردد
صبر کن بر نفس گرم خود ای تشنه جگر
که چو دل آب شود چشمه حیوان گردد
یاد رخسار لطیف تو عجب اکسیری است
که غبار دل ازو سنبل و ریحان گردد
چون فلاخن که سبکسیر شد از سنگ، ترا
خواب سنگین مدد شوخی مژگان گردد
نشود زخم زبان گر مروان را مانع
برق را توشه ره، خار مغیلان گردد
سنبلستان شده از خواب پریشان عالم
تا که بیدار ازین خواب پریشان گردد؟
دیده ای را که چو آیینه پریشان نظرست
هیچ تدبیر چنان نیست که حیران گردد
می درد پرده خود بیشتر از پرده او
هرکه باکم ز خودی دست و گریبان گردد
نیست ممکن که زند تنگی ازو خیمه برون
دیده مور اگر ملک سلیمان گردد
می تواند مژه پیچید عنان اشک مرا
بحر اگر عاجز سر پنجه مرجان گردد
غم منصور که دارد، غرض عشق این است
که سر دار ز منصور به سامان گردد
بوسه آن روز توانی به لب ساحل زد
که خس و خار تو بازیچه طوفان گردد
حکمت این بود درین سیر و سفر صائب را
که به جان تشنه دیدار صفاهان گردد