چه بهشتی است که یارم ز سفر برگردد
از نظر ناشده چون نور نظر برگردد
شاعر در این شعر به تحلیل عشق و جدایی میپردازد. او خواهان بازگشت یار خود از سفر است و به تحولات عاشقانه و دشواریهای آن اشاره میکند. او میگوید که سفر عشق تکرار نمیشود و هر کس در این را قدم گذاشت، به خاک برمیگردد. شاعر به نوعی از بیاعتنایی به دنیا و حریص بودن انسانها نیز انتقاد میکند و میگوید که هیچ چیز از دست رفته به حالت اولیهاش برنمیگردد. او با استفاده از استعارههای مختلف، از جمله تیرهای آه و نیاز به نور، احساسات عمیق خود را درباره جدایی و حسرت بیان میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که اگر یار خبر نیاورد، هیچ صبر و شکیبایی کارساز نخواهد بود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه بهشتی است که یارم ز سفر برگردد
از نظر ناشده چون نور نظر برگردد
قدرت عجز اگر این است که من یافته ام
تیغ دندانه شود تا ز سپر برگردد
سفر عشق محال است مکرر نشود
هرکه این راه به پا رفت به سر برگردد
نه چنان رفته ام از خود که به خود باز آیم
به دل سنگ محال است شرر برگردد
ترک دنیا نکند حرص به دست افشاندن
مگس خیره مکرر به شکر برگردد
تیر آه من و اندیشه ز گردون، هیهات
ناوک سخت کمان کی ز سپر برگردد؟
رم آهو که عنانش به کف خودرایی است
به تماشای تو ای طرفه پسر برگردد
از غریبی دل خود همچو مه بدر مخور
که به خورشید همان نور قمر برگردد
تیر آهی که به صد زور گشایم ز جگر
از نگونساری طالع به جگر برگردد
جان شیرین نکند یاد ز دنیای خسیس
به نی خشک محال است شکر برگردد
عمر چون رفت ز کف، سود ندارد افسوس
کی به نیسان ز صدف آب گهر برگردد؟
بیخبر یار مگر بر سرم آید صائب
ور نه آن صبر که دارد خبر برگردد؟