سخن عشق محال است مکرر گردد
بحر در هر نفسی عالم دیگر گردد
این شعر به موضوع عشق و وصف حالاتی میپردازد که عشق حقیقی نمیتواند تکراری باشد. شاعر به زیبایی اشاره میکند که در هر نفس، عشق میتواند تجربهای جدید و بینظیر باشد. او میگوید که احساسات عاشقانه از جنون نشأت میگیرند و درک آنها نمیتواند تکراری باشد. شاعر به جذابیت و قدرت عشق اشاره میکند و بیان میدارد که دیدن رخ محبوب (معشوق) هر چیزی را تحت تأثیر قرار میدهد. همچنین او از فضایی صحبت میکند که در آن دل سوخته عاشق میتواند از شادی و خوشی بهرهمند شود. در نهایت، شاعر به امید دیدار محبوب و تجربهٔ عشق در میخانه (جایی که عشق و سرور با هم آمیخته شدهاند) اشاره میکند. این شعر در کل با هنر و شعور بالا، غنای عشق و شادی را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سخن عشق محال است مکرر گردد
بحر در هر نفسی عالم دیگر گردد
سخن عشق به تکرار ندارد حاجت
کی تهی حوصله بحر ز گوهر گردد؟
از جنون حرف مکرر نه شنیده است کسی
حرف عقل است که نشنیده مکرر گردد
نظر پیر مغان گرمتر از خورشیدست
چه غم از باده اگر دامن ما تر گردد؟
کفر نعمت بود از جنت اگر یاد کند
دیدن روی تو آن را که میسر گردد
پله حسن به تمکین ز تماشایی شد
یوسف از جوش خریدار به لنگر گردد
نفس آن روز برآرم به خوشی از ته دل
که دل سوخته در بزم تو مجمر گردد
به زر قلب ز اخوان نخرد یوسف را
از تماشای تو چشمی که توانگر گردد
گر به میخانه مرا جاذبه پیر مغان
از کرم راهنما نوبت دیگر گردد:
دست وقتی کنم از گردن مینا کوتاه
که مرا طوق گریبان خط ساغر گردد
می پرد دیده امید دو عالم صائب
تا که را دولت دیدار میسر گردد