عشق تا هست عنان را به هوس نتوان داد
چون قلم نبض به دست همه کس نتوان داد
در این شعر، شاعر به بررسی پیچیدگیها و محدودیتهای عشق و هوس میپردازد. او بیان میکند که عشق واقعی را نمیتوان به راحتی تسلیم هوسها کرد و هر انسانی لایق درک عمیق حقیقت نیست. همچنین، عشق و زیباییهای زندگی نمیتوانند به سادگی به کسی که ارزشش را ندارد واگذار شوند. شاعر به طور کلی به انتقاد از بیهودگی تلاشهایی میپردازد که برای به دست آوردن عشق و زیبایی ناکافی هستند و یادآور میشود که عقل و درک صحیح در این زمینهها جایگاه ویژهای دارند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که نمیتوان سرنوشت و خوشیهای حقیقی را به سادگی با چیزهای سطحی و ناپایدار عوض کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عشق تا هست عنان را به هوس نتوان داد
چون قلم نبض به دست همه کس نتوان داد
ناله ای کز سر دردست شنیدن دارد
دل به بیهوده درایان جرس نتوان داد
نیست هر گوش به اسرار حقیقت لایق
طوق زرین به سگ هرزه مرس نتوان داد
از دم باد صبا غنچه پریشان گردید
دل به افسانه هر سرد نفس نتوان داد
چه کند یوسف اگر تن ندهد در زندان؟
تن به آغوش زلیخای هوس نتوان داد
عقل از دایره بیخبران بیرون است
به خرابات مغان راه عسس نتوان داد
ساقیِ میکده ی قسمتِ حق مختارست
جام اگر صاف و اگر درد به پس نتوان داد
تا توان فکر گلوسوز شنیدن صائب
هوش خود را به شکر همچو مگس نتوان داد