مگر زلف سبکسیر تو از جولان بیاساید
که از دست کشاکش رشته های جان بیاساید
این شعر به زیبایی و دشواریهای عشق و وصل اشاره دارد. شاعر میگوید که حتی اگر زلف محبوبش آرام گیرد، به دلیل کشمکشهای بیپایان احساسات، جانش آرام نخواهد شد. او به امید وصال معشوق، در دل خود زنجیری از آرزوها حس میکند. همچنین، شاعر از احساسات و سختیهایی که در مسیر عشق تجربه میکند، صحبت میکند و به ارتباط عمیق بین جسم و جان اشاره میکند که در نهایت به خلق زیبایی و لذت میانجامد. در کل، شعر بیانگر عشق آتشین و مبارزات عاشقانه است که همواره در دل شاعر وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مگر زلف سبکسیر تو از جولان بیاساید
که از دست کشاکش رشته های جان بیاساید
اگرنه بر امید وصل یوسف طلعتی باشد
به چندین چشم، چون زنجیر در زندان بیاساید؟
به راهش تا فشاندم نقد جان آسوده گردیدم
چو تخم آسوده گردد در زمین، دهقان بیاساید
نمکدان بشکند گر شور محشر در گریبانش
نمک پرورده لعل ترا کی جان بیاساید؟
مرا از پای نافرمان چها بر سر نمی آید
خوشا پایی که همچون سرو در دامان بیاساید
در آن وادی که محمل پرده سازست از افغان
جرس کی ظرف آن دارد که از افغان بیاساید؟
میان جسم و جان پیوند محکم می شود صائب
اگر سیل پریشانگرد در ویران بیاساید