ز سوز عشق داغی بر دل افگار میباید
چراغی بر سر بالین این بیمار میباید
این شعر از شاعر به بیان عشق و درد دل میپردازد. او از سوز عشق و داغی که بر دل دارد سخن میگوید و به نیاز به روشنایی و امید اشاره میکند. شاعر به زیبایی و جذابیتی اشاره میکند که میخواهد آن را در دست داشته باشد و از بیسر و سامانی احوالش نگران است. او به دشواریهای عشق و فراق اشاره میکند و میگوید که برای درک خوبیها باید از زخمها و رنجها گذر کرد. همچنین نکاتی درباره انسانها و ناپسندیهای ظاهری مطرح میکند و در نهایت به اهمیت ندامت و استغفار اشاره میکند. به طور کلی، این شعر حس عمیق عشق، درد، و جستجوی امید را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز سوز عشق داغی بر دل افگار میباید
چراغی بر سر بالین این بیمار میباید
ز لعل آبدار او تمنایی که من دارم
مرا در دست صد انگشتر زنهار میباید
پریشان دارد از صد رهگذر تسبیح، احوالم
مرا شیرازهای از رشتهٔ زنّار میباید
به زهر چشم تنها پاس نتوان داشت خوبی را
گل بیخار را شبنم دل بیدار میباید
زلیخا دامن امید را بیهوده نگشاید
عبیر پیرهن را چشم چون دستار میباید
ز چشم مست دارد عذرخواهی گر ننوشد می
همین سابقی میان میکشان هشیار میباید
چه سود از کارفرمایان ظاهر بیدماغان را؟
که در دل کارفرمایی ز ذوق کار میباید
متاع یوسفی حیف است باشد فرش در زندان
تکلف بر طرف، دیوانه در بازار میباید
به از اشک ندامت نیست صائب هیچ تسبیحی
ترا گر سبحهای از بهر استغفار میباید