غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۲۲۵

سرودهٔ صائب
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ز سوز عشق داغی بر دل افگار می‌باید

چراغی بر سر بالین این بیمار می‌باید

۲

ز لعل آبدار او تمنایی که من دارم

مرا در دست صد انگشتر زنهار می‌باید

۳

پریشان دارد از صد رهگذر تسبیح، احوالم

مرا شیرازه‌ای از رشتهٔ زنّار می‌باید

۴

به زهر چشم تنها پاس نتوان داشت خوبی را

گل بی‌خار را شبنم دل بیدار می‌باید

۵

زلیخا دامن امید را بیهوده نگشاید

عبیر پیرهن را چشم چون دستار می‌باید

۶

ز چشم مست دارد عذرخواهی گر ننوشد می

همین سابقی میان می‌کشان هشیار می‌باید

۷

چه سود از کارفرمایان ظاهر بی‌دماغان را؟

که در دل کارفرمایی ز ذوق کار می‌باید

۸

متاع یوسفی حیف است باشد فرش در زندان

تکلف بر طرف، دیوانه در بازار می‌باید

۹

به از اشک ندامت نیست صائب هیچ تسبیحی

ترا گر سبحه‌ای از بهر استغفار می‌باید

بازگشت به سروده‌های صائب