زمن راز دل صدچاک پوشیدن نمی آید
زبوی گل، نفس در سینه دزدیدن نمی آید
شاعر در این شعر احساسات عمیق و رازهای درونی خود را بیان میکند. او از مشکلات و دردهایی که در دل دارد سخن میگوید و بیان میکند که نمیتواند زیباییها و عشق را بهطور کامل تجربه کند. او به دلایل مختلف، از جمله ناتوانی در ابراز احساسات و اثرات عشق، به نوعی سرگردانی و حسرت اشاره میکند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که برای دستیابی به خوشبختی و آرامش باید از مسائل بیاهمیت و دلبستگیهای دنیوی فاصله گرفت. این شعر نمایانگر ناامیدی و تلاش برای یافتن آرامش در میان درد و رنجهای زندگی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زمن راز دل صدچاک پوشیدن نمی آید
زبوی گل، نفس در سینه دزدیدن نمی آید
اگرچه خار این بستانم، اما خار دیوارم
زدست کوته من دل خراشیدن نمی آید
اگر دریای گوهر زیر دامن چون حباب آرم
زچشم سیر من بر خویش بالیدن نمی آید
زخواب نیستی برجسته ام از شورش هستی
زدست من بغیر از چشم مالیدن نمی آید
فلکها سینه می دزدند از داغ جنون من
زهر کم ظرف رطل عشق نوشیدن نمی آید
مرا مست لقا سر در بیابان جهان دادی
ندانستی ز مستان غیر لغزیدن نمی آید؟
به هر سروی که پیچم نگسلم پیوند از و هرگز
زمن چون تاک بر هر نخل پیچیده نمی آید
بشو دست از جهان گر چشم فیض از صبحدم داری
که از دست نگارین شیر دوشیدن نمی آید
به یک نیت تمام عمر می آرم بسر صائب
به هر نیت زمن چون قرعه غلطیدن نمی آید