مصفا تا نمیگردد، ز تن جان برنمیآید
نگردد پاک تا یوسف، ز زندان برنمیآید
در این شعر، شاعر به توصیف حالتی از عدم رسیدن و ناکامی میپردازد. او میگوید که تا زمانی که روح از بدن جدا نشده، نمیتواند به عروج و پاکی دست یابد. شاعر اشک خود را به عنوان عاملی توصیف میکند که میتواند مرگ را تحت تأثیر قرار دهد، و اشاره میکند که احساسات و حیات نمیتوانند به سادگی بر شرایط سخت غلبه کنند. در ادامه، او به جدایی و دوری از معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که چه دشواریهایی را تحمل کرده و چقدر میکوشد تا به آرزوهایش برسد. در نهایت، او به این نکته میرسد که اگر فرد نتواند از پرده شرم خارج شود، عشق و نگاه عاشقانه نیز محقق نخواهد شد. به طور کلی، شعر بررسی deep longing و شرایط دشوار عاشقانه است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مصفا تا نمیگردد، ز تن جان برنمیآید
نگردد پاک تا یوسف، ز زندان برنمیآید
گریبان لحد را چاک خواهد کرد اشک من
تنور از عهده تسخیر طوفان برنمیآید
به راه دشمنان خود کدامین خار میریزم؟
که از پیش دو چشمم همچو مژگان برنمیآید
چو حیرت چشمبندی میکند ذرات عالم را
چرا از ابر آن خورشید تابان برنمیآید؟
حیا چندان که خود را میکشد در پردهپوشیها
به شوخیهای آن چاک گریبان برنمیآید
کدامین شب نمیریزد ز کلکم مصرع رنگین؟
کدامین روز شیری زین نیستان برنمیآید؟
کشیدم تا قدم از کوی هستی خون عرق کردم
ازین گل پای خوابآلود آسان برنمیآید
ز چندین آه اگر یک آه اثر دارد غنیمت دان
که دایم ماه مصر از چاه کنعان برنمیآید
دل گرمی مگر هنگامهافروزی کند، ورنه
به این بزم خنک خورشید تابان برنمیآید
تو تا از پرده شرم و حیا بیرون نمیآیی
نگاه از دیده عاشق به سامان برنمیآید
مگر جولان او صائب قیامت را عیان سازد
وگرنه هیچ گردی زین نمکدان برنمیآید