به مهر و مه کجا از مغز ما سودا برون آید؟
می روشن مگر از مشرق مینا برون آید
این شعر به بیان عواطف و احساسات شاعر درباره عشق و زیبایی میپردازد. شاعر از مهر و عشق سخن میگوید و به جستجوی گرمی و روشنایی ناشی از آن اشاره میکند. او میگوید که سخن و احساسات باید به شکلی زیبا و رسا بیان شوند تا از دل برون آید. شاعری که عاشق شده، میبیند که زیبایی معشوقش مثل شعلهای در دلش میسوزد و این احساس در او شعف و شوق ایجاد میکند. در نهایت، شاعر به تبدیل درد و غم به زیبایی و عشق و نور امیدوار است و بر این باور است که اگر خود را از موانع و تعلقات پاک کند، میتواند به روشنایی و زیبایی واقعی دست یابد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به مهر و مه کجا از مغز ما سودا برون آید؟
می روشن مگر از مشرق مینا برون آید
به چشم تنگ، سوزن رشته را هموار می سازد
سخن باریک گردد تا از ان لبها برون آید
چسان دزدیده بینم روی او، کز شوق دیدارش
شرر ازخانه دربسته خارا برون آید
زغمخواران مگر غم دست بردارد زدل، ورنه
به پای خویش هیهات است خار از پا برون آید
تو از زنگ علایق سینه خود را مصفا کن
که چون شد صبح، خورشید جهان آرا برون آید
غباری نیست بر خاطر زغربت جان روشن را
که بینا می شود گوهر چو از دریا برون آید
نمی باشد ملالت جغد را از خانه ویران
حریصان را کجا از دل غم دنیا برون آید؟
ندارد حاصلی جز تیره روزی پرتو منت
که ماه از شرم نور عاریت شبها برون آید
لب میگون او هم می شود شیرین سخن صائب
رگ تلخی اگر از گوهر صهبا برون آید