سر شوریده را فکر سرانجامی نمی ماند
چو عشق آمد دگر اندیشه خامی نمی ماند
این شعر به بیان احساسات عمیق و چالشهای ناشی از عشق میپردازد. شاعر با اشاره به جنون عشق، یادآور میشود که در این حالت، دیگر جایی برای فکر کردن به آینده نیست و تنها سرمستی و شادی وجود دارد. او به تداخل عشق و معضلات زندگی اشاره کرده و میگوید که عشق واقعی، محدودیتها و دغدغههای دنیوی را از بین میبرد. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که تمام چیزهای مادی و دنیوی گذرا هستند و در نور عشق، دیگر چیزی از آنها باقی نخواهد ماند. عشق و زیبایی میتواند همگان را در خود غرق کند و زندگی را به نوعی دگرگون کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سر شوریده را فکر سرانجامی نمی ماند
چو عشق آمد دگر اندیشه خامی نمی ماند
همین راهی که از دوری نمایان نیست پایانش
اگر از خود قدم بیرون نهی گامی نمی ماند
چه آسوده است از دل واپسی جان سبکروحش
کسی کز وی درین وحشت سرا نامی نمی ماند
چنین گر آفتاب عشق سازد عام فیض خود
جهان آب و گل را میوه خامی نمی ماند
اگر بی پرده گردد لذت خونخواری عاشق
خرابات مغان را باده آشامی نمی ماند
زشوخی جلوه او می برد با خویش دلها را
از ان آهوی وحشی در زمین دامی نمی ماند
چنین پرشور از ان کان ملاحت گر جهان گردد
رگ تلخی درین بستان به بادامی نمی ماند
به جمع مال کوشد خواجه چون زنبور، ازین غافل
که چون شد خانه اش پر، جای آرامی نمی ماند
چنین خواهد به هم انداخت ساقی گر حریفان را
زسنگ فتنه سالم شیشه و جامی نمی ماند
زترک غنچه خسبی شد پریشان صائب احوالم
چوگل برداشت دست از خویش، اندامی نمی ماند