ز دل در سینه غیر از آه غمپرور نمیماند
که جز خاک سیه از عود در مجمر نمیماند
این شعر به بیان احساسات عمیق انسانی و بیثباتی زندگی میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و استعارهها، نشان میدهد که آلام و اندوهها همچون دودی هستند که زودگذرند و در نهایت چیزی جز تصوری زودگذر از شادی و خوشی باقی نمیماند. همچنین به این نکته اشاره میکند که حتی در لحظات شادی، باید آگاه بود که این لحظات نیز پایدار نیستند. در نهایت، شاعر به مخاطب یادآوری میکند که امید به آینده و تلاش برای زندگی بهتر، هرچند که موقتی است، اما از درون دل باید برخیزد و به خاطر داشته باشد که تمام این احساسات و لحظات، در گذر زمان از بین میروند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز دل در سینه غیر از آه غمپرور نمیماند
که جز خاک سیه از عود در مجمر نمیماند
به آن عارض که دارد داغ خورشید قیامت را
لبی دارد که از سرچشمه کوثر نمیماند
به روز تیره ما صبح، شکرخندهها دارد
نمیداند که این شادی دم دیگر نمیماند
چو مجنون کرد رام خود غزالان را یقینم شد
که اقبال جنون در هیچ کاری در نمیماند
به صد خون جگر دل را صفا دادم، ندانستم
که چون آیینه روشن شد به روشنگر نمیماند
اثر رفت از سرشکم تا شکستم آه را در دل
علم چون سرنگون شد جرأت لشکر نمیماند
برون آمد چو خورشید از نقاب صبح، روشن شد
که حسن شوخ پنهان در ته چادر نمیماند
تو چندان سعی کن کز دل نیاید بر زبان رازت
ز مینا چون برآید باده در ساغر نمیماند
بکش دست طمع از دامن طول امل صائب
که زلف دود در سرپنجهٔ مجمر نمیماند