زدوزخ گرمی هنگامه صحبت نمی ماند
حضور خانه در بسته از جنت نمی ماند
این شعر دربارهی زودگذر بودن زندگی و لذتها و اهمیت بیداری از خواب بیخبری است. شاعر بیان میکند که در دنیای پرهیاهو و تغییر، هیچ چیز دائمی نیست و همه چیز به سرعت از بین میرود. باید از فرصتها بهره برد و به دنبال حقیقت و شناخت زندگی بود، زیرا در نهایت تنها حقیقت و آگاهی باقی میماند. همچنین به لزوم انتخاب سبکبال و آزاد اندیشی برای جلوگیری از غرق شدن در مشکلات اشاره میکند و تأکید میکند که با بالا رفتن سن، لذتها و شادیها از یاد میروند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زدوزخ گرمی هنگامه صحبت نمی ماند
حضور خانه در بسته از جنت نمی ماند
به خواب عافیت از دولت بیدار قانع شو
که خواب امن از بیداری دولت نمی ماند
سبکباری گزین تا از فرو رفتن شوی ایمن
که بر روی زمین قارون زجمعیت نمی ماند
نمی سازد حصاری تنگی جا بیقراران را
که ریگ از جستجو در شیشه ساعت نمی ماند
شود زنگ خجالت شسته زود از چهره پاکان
که بر دامان یوسف گردی از تهمت نمی ماند
به دام دوربینی صید کن این برق جولان را
که تا بر خویشتن جنبیده ای فرصت نمی ماند
تهی مغزی که دارد فکر صید خلق در خلوت
کمند وحدتش از حلقه کثرت نمی ماند
مجولذت زخورد و خواب صائب در کهنسالی
که در پایان عمر از زندگی لذت نمی ماند