نگردد زهر سبز آنجا که تریاق از زمین روید
در آن کشور که باشد غمگساری غم کجا ماند؟
در این شعر درباره ظلم و غم موجود در زندگی انسانها صحبت میشود. شاعر به تأثیرات زهرآگین زندگی و گردش زمان اشاره میکند و بیان میکند که در جایی که دوا و مرهمی نیست، غم و درد همواره باقی است. خاطرات عاشقانه و وفا در این دنیا تحت تأثیر بیتوجهی و بیحالی از بین میرود. شاعر به ناامیدی و عدم وجود عشق واقعی اشاره میکند و میپرسد چگونه میتوان در دنیای پر از رنج و غم امیدی داشت. این ابیات توصیفکنندهی جستجوی زیبایی و حقیقت در جهانی پر از تاریکی و ناامیدی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نگردد زهر سبز آنجا که تریاق از زمین روید
در آن کشور که باشد غمگساری غم کجا ماند؟
خدنگ راست رو زود از کمان دلگیر می گردد
دل آگاه در زیر فلک یک دم کجا ماند؟
زهر گردش فلک بر خاک ریزد رنگ طوفانی
بنای عمر با این سیلها محکم کجا ماند؟
هجوم بوالهوس نگذاشت در کوی تو یک عاشق
درین هنگامه پر دیو و دد آدم کجا ماند؟
اگر سنجی به میزان وفا کوه غم ما را
ترا در پله انصاف، سنگ کم کجا ماند؟
زبی شرمی نماند آبروی نیکوان صائب
حیا تا هست این گلزار بی شبنم کجا ماند؟
در آن دل از هلاک عشقبازان غم کجا ماند؟
گره در خاطر خورشید از شبنم کجا ماند؟
عبث پیچیده در جان سبکرو جسم پا در گل
مسیحای زمان در دامن مریم کجا ماند؟
چنین کز دیده شوخ کواکب می جهد آتش
دل بی داغ در معموره عالم کجا ماند؟
مسلسل چون شود امواج، می پاشد ز هم کشتی
به حال خویش دل در زلف خم در خم کجا ماند؟