اگر ته جرعه خود یار بر خاک من افشاند
غبار من ز استغنا به گوهر دامن افشاند
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق انسانی است. شاعر در ابیات مختلف به آثار عشق و دلتنگی میپردازد و از احساساتی چون غم، یتیمی و حرمت یاد میکند. او با تصاویری چون غبار، گل و خار، عمق احساسات خود را تجسم میکند. همچنین به چالشهای موجود در عشق و پیوندهای ناچیز و پر از درد اشاره دارد. در نهایت، شاعر به یادی از زلیخا و یوسف میپردازد و به حسرت و اشتغال خاطر خود در عشق اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر ته جرعه خود یار بر خاک من افشاند
غبار من ز استغنا به گوهر دامن افشاند
مگر بیطاقتیها بال پروازم شود، ورنه
که را دارم که مشت خار من در گلخن افشاند؟
دماغ گل پریشانتر شود از ناله بلبل
عبیر زلف او را گر صبا بر گلشن افشاند
کسی از رشته سر درگم من آگهی دارد
که شب از خار خار دل به بستر سوزن افشاند
به افشاندن غبار من نرفت از دامن پاکش
گهر گرد یتیمی را چسان از دامن افشاند؟
اسیر عشق را از عشق آزادی نمی باشد
چه امکان دارد ا خود برگ نخل ایمن افشاند؟
زهی خجلت زلیخا را که یوسف در حریم او
غبار دیده یعقوب بر پیراهن افشاند
زسودا خشک شد خون در رگ من آنچنان صائب
که موج نبض من در راه عیسی سوزن افشاند