چه شد گر خصم بداختر بهای من نمی داند؟
کمال عیسوی را دیده سوزن نمی داند
این شعر موضوعاتی چون نادانی دشمنان، عشق و محبت، و بیتوجهی مردم به حقیقت را بررسی میکند. شاعر به این نکته اشاره دارد که برخی افراد درک درستی از زیبایی و کمال ندارند و فقط به جنبههای ظاهری مینگرند. همچنین، او به واعظان هشدار میدهد که انسانهای در عشق غرق شده نیازی به شنیدن مباحث دوزخ و بهشت ندارند و به صادقانه بودن نسبت به آنچه که در دل دارند، تشویق میکند. در نهایت، شاعر بر اهمیت رحم و محبت تأکید کرده و یادآوری میکند که آتش دشمنی و نفرت در صورت عدم کنترل، میتواند به دوستی تبدیل شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه شد گر خصم بداختر بهای من نمی داند؟
کمال عیسوی را دیده سوزن نمی داند
مگو واعظ حدیث دوزخ و جنت به اهل دل
که سرگرم محبت گلشن از گلخن نمی داند
تو بی پروا زبان خلق را کوتاه کن از خود
وگرنه آه مظلومان ره روزن نمی داند
زکافر نعمتی دل شکوه از داغ و جنون دارد
که بلبل قدر گل تا هست در گلشن نمی داند
دل بیدار را خواب اجل بیدارتر سازد
چراغ ما زدامان کفن مردن نمی داند
مشو از قتل ما ایمن که چون فرهاد خون ما
نخواباند به خون تا خصم را، خفتن نمی داند
سرآدم گشته ام چون سرمه در علم نظر بازی
زبان چشم خوبان را کسی چون من نمی داند
توان کردن به ابرام از نکویان کام دل حاصل
دم این تیغ بی زنهار، برگشتن نمی داند
نداری رحم اگر بر غیر، برخود رحم کن صائب
که آتش گرم چون شد دوست از دشمن نمی داند