بهار عارض او را به سامان کس نمی داند
بغیر از رنگ و بویی زین گلستان کس نمی داند
در این شعر، شاعر به زیبایی و رمز و رازهای عشق و دلدار اشاره میکند. او به تنهایی و بیخبری مردم از حقیقتهای عمیق احساسات و زیباییهای عالم میپردازد. شاعر میگوید که هیچکس جز خدا نمیداند که در دل محبوبش چه میگذرد و هیچکس جز خود عاشق نمیتواند عمق درد و رنجش را درک کند. او به تشبیهات زیبایی اشاره میکند که نشاندهنده خاص بودن تجربههای عاشقانه است. همچنین، شاعر به محدودیتهای انسانی در فهم معنویات و زیباییهای عشق تأکید میکند و در نهایت به مقام و ارزش افراد برجسته در این زمینه اشاره میکند. بهطور کلی، این شعر نشاندهنده رازآلودگی و زیبایی عشق است که برای دیگران قابل درک نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بهار عارض او را به سامان کس نمی داند
بغیر از رنگ و بویی زین گلستان کس نمی داند
خدا داند چها در پیرهن دارد نگار من
ره باغ ارم را جز سلیمان کس نمی داند
قیاسی می کنند این ساده لوحان از ید بیضا
قماش ساعد سیمین جانان کس نمی داند
تماشای تو دارد بی نیاز از سیر عالم را
در ایام تو راه باغ و بستان کس نمی داند
چه جای لاله رخساران، که در عهد حجاب تو
گل نشکفته را هم پاکدامان کس نمی داند
بود در پرده شب عیشها شب زنده داران را
حضور دل در آن زلف پریشان کس نمی داند
بغیر از چشم بیمارش که دارد گوشه دردی
ز اهل دید، قدر دردمندان کس نمی داند
زبان طوطی نوحرف را آیینه می فهمد
عیار خط بغیر از چشم حیران کس نمی داند
زبان نبض را دست مسیحا خوب می یابد
رگ جان سخن را جز سخندان کس نمی داند
دل خون گشته خود را سراغ از عشق می گیرم
که جز خورشید جای لعل در کان کس نمی داند
زشاهان سخن رس رتبه افکار صائب را
بغیر از شاه والاجاه ایران کس نمی داند
به سیم قلب نستانند خوبان دل زما صائب
درین کشور بهای ماه کنعان کس نمی داند