چه شد قدر مرا گر چرخِ دونپرور نمیداند؟
صدف از سادهلوحی قیمت گوهر نمیداند
در این اشعار، شاعر به ارزش نادیدهگرفته شده خود و دیگران در جهان اشاره میکند. او میگوید که برخی موجودات و انسانها به دلیل ناآگاهی یا سادهلوحی قادر به درک ارزش واقعی وجود خود نیستند. شاعر به تضادهایی از جمله زیبایی و زشتی، جنون و عقل، و تلخی و شیرینی زندگی اشاره میکند، و به ناهمگونیهای دنیای مادی و معنوی میپردازد. در نهایت، او بر این نکته تاکید میکند که برای رسیدن به معنای عمیق زندگی و هدفهای واقعی، باید از موانع و محدودیتهای ظاهری گذشت و به درک بالاتری رسید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه شد قدر مرا گر چرخِ دونپرور نمیداند؟
صدف از سادهلوحی قیمت گوهر نمیداند
به حاجت حسن هر چیزی شود ظاهر، که آیینه
نگردد تا سیهدل قدر خاکستر نمیداند
در اقلیم تصور نیست از شه تا گدا فرقی
جنون موی سر خود را کم از افسر نمیداند
گل هشیارمغزیهاست فرق نیک و بد از هم
لب شمشیر را مست از لب ساغر نمیداند
دورنگی در بهارستان یکتایی نمیباشد
خزف خود را درین عالم کم از گوهر نمیداند
امل با تلخ و شیرین فکر جنگ و آشتی دارد
مذاق قانع ما حنظل از شکّر نمیداند
به درمان دل بیتاب درمانده است مژگانش
زبان این رگ پیچیده را نشتر نمیداند
در آغوش صدف زان قطره گوهر میشود صائب
که در قطع ره مقصود پا از سر نمیداند