زخود بیگانگی را آشنایی عشق می داند
به خود مشغول بودن را جدایی عشق می ماند
این شعر درباره تجربه عشق و اثرات آن بر وجود و هویت انسان است. شاعر عشق را به عنوان راهی برای رهایی از خودبیگانگی و جدایی معرفی میکند و نشان میدهد که با عشق، انسان به آلام و دردهای زندگی کمتر توجه میکند. همچنین، عشق را به عنوان نیرویی که میتواند انسان را از دنیای مادی و دغدغههای روزمره دور کند، توصیف میکند. شاعر در عین حال به ناپایداری عقل در مقابل عشق اشاره میکند و بر اهمیت غرق شدن در عشق و رهایی از عقل سلیم تأکید میکند. در نهایت، عشق را به عنوان پدیدهای میداند که انسان را به شناخت عمیقتری از خود و ارتباط با دیگران سوق میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زخود بیگانگی را آشنایی عشق می داند
به خود مشغول بودن را جدایی عشق می ماند
همان با زلف لیلی روح مجنون می کند بازی
ز زنجیر محبت کی رهایی عشق می داند؟
مگو چون بلبل و قمری سخن از سرو و گل اینجا
که این افسانه ها را ژاژ خایی عشق می داند
به بزم عشق مهر بی نیازی بر مدار از لب
که همت خواستن را هم گدایی عشق می داند
دل خوش مشرب و پیشانی وا کرده ای دارد
که سنگ کودکان را مومیایی عشق می داند
چو دیدی دست و تیغ عشق را از دور بسمل شو
که بال و پر زدن را بد ادایی عشق می داند
زسختی رو نمی تابد، زکوه غم نمی نالد
نژاد از سنگ دارد مومیایی، عشق می داند
نمی دانم چه سازم تا فنای مطلقم داند
که در خود گم شدن را خودنمایی عشق می داند
چو عشق آمد به دل صائب مکن اندیشه سامان
کجا چون عقل ناقص کدخدایی عشق می داند؟