دل شیرین نمی گردد به سیل از جای خود، ورنه
زکوه بیستون تردستی من سنگ گرداند
در این شعر، شاعر به بیان احساسات درونی خود میپردازد. او به قدرت عشق اشاره میکند که توانایی شکلدادن و تغییر حالتهای روحی را دارد. شاعر از جستجوی آرامش و عدم تحمل رنج و غم سخن میگوید و به تضاد میان زیبایی و درد، و همچنین وضعیت ناامیدی اشاره میکند. او از تغییراتی که در زندگیاش به وجود میآید، نگران است و به دنبال راهی برای رهایی از غمهای دنیا میباشد. در نهایت، شاعر میخواهد حتی در میان چالشهای زندگی، همچنان رنگ و امید را حفظ کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل شیرین نمی گردد به سیل از جای خود، ورنه
زکوه بیستون تردستی من سنگ گرداند
هوس را عشق می سازد دل سوزان من صائب
خس و خاشاک را این شعله زرین چنگ گرداند
نه از رحم است اگر رخسار جانان رنگ گرداند
که از نیرنگ هر ساعت لباس جنگ گرداند
مده راه شکایت خاطر آزرده ما را
کز این سیل غبارآلود دریا رنگ گرداند
ره خوابیده در دامان این صحرا نمی ماند
مرا گر کاروانسالار پیشاهنگ گرداند
غم عقبی به فارغبالی من برنمی آید
چه حد دارد غم دنیا مرا دلتنگ گرداند؟
اگرچه آب گردیدم چو شبنم چشم آن دارم
که بیرنگی مرا با خار و گل یکرنگ گرداند