نماند بر زمین هر کس به طینت خاکسار آمد
که عیسی از ره افتادگی گردون سوار آمد
در این شعر، شاعر به موضوعاتی چون عجز و ناتوانی انسانها در برابر زیباییهای دنیا، تلاش و کوشش و دلتنگیهای عاشقان میپردازد. او به ویژگیهایی از جمله افتادگی و عدم تکبر عیسی (ع) اشاره میکند و از سبکی و ناپایداری دوران میگوید. شاعر همچنین به درد انتظار و شوق عاشقان اشاره کرده و به تمایز بین کسانی که به خود مغرورند و کسانی که واقعیات را میپذیرند، میپردازد. در نهایت، او به اهمیت صداقت و حقیقت در زندگی اشاره کرده و میگوید که افراد باید بیپروا همچون طلا بیعیب و باارزش باشند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نماند بر زمین هر کس به طینت خاکسار آمد
که عیسی از ره افتادگی گردون سوار آمد
سبکسر در فنای خویش بیش از خصم می کوشد
زبی مغزی به پای خود کدو بالای دار آمد
زگردش ماند پرگار فلک با آن سبکسیری
ندانم کی دل بیتاب خواهد برقرار آمد
به دامن نیست ممکن پا کشیدن بیقراران را
وگرنه موجه از دریا مکرر برکنار آمد
ستمکاری که در آیینه از تمکین نمی بیند
چه غم دارد که جان بر لب مرا از انتظار آمد؟
سبک جولانتر از برق است جوش خون مشتاقان
قدم بردار اگر خواهی به سیر لاله زار آمد
نمک در می فکندن شور و شر بسیار می دارد
نمی باید به بزم می پرستان هوشیار آمد
جنون ناقص از سنگ ملامت روی می تابد
ندارد از محک پروا چو زر کامل عیار آمد