زجوش مغز مستان را به سردستار می رقصد
که در دریای بی آرام کف ناچار می رقصد
این شعر به توصیف حالاتی از شور و جنون میپردازد که در آن افراد به رقص و حال و هوای خاصی فرو میروند. شاعر با استفاده از تصاویری چون "مغز مستان"، "شهیدی که ذوق شهادت دارد"، "گوشههای خلوت اهل دل" و "زاهدی که از شور به وجد میآید" به زیبایی احساسات عمیق انسانی را به تصویر میکشد. او مفهوم عشق و شوق به شهادت و همچنین شوری درونی را تجلیل میکند و نشان میدهد که در هر گوشهای از زندگی، زیبایی و جنبش وجود دارد، حتی در دل سختیها. در نهایت، شاعر از خود میپرسد که چه چیزی باعث این حرکات و رقصها میشود و به نوعی اشاره میکند که هر فردی به نوع خود در این رقص کیهانی سهم دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زجوش مغز مستان را به سردستار می رقصد
که در دریای بی آرام کف ناچار می رقصد
هلال عید باشد تیغ مشتاق شهادت را
سر منصور بی پروا به دوش دار می رقصد
که در دامان تمکین می تواند پای پیچیدن؟
در آن صحرا که از شور جنون کهسار می رقصد
شهیدی را که چون ذوق شهادت مطربی باشد
سبکروحانه زیر تیغ لنگردار می رقصد
ترا چون خرده بینان نیست در دل نور آگاهی
وگرنه مرکز اینجا بیش از پرگار می رقصد
درآ در حلقه باریک بینان تا شود روشن
که خار پای در گل بر سر دیوار می رقصد
تعجب نیست گر زاهد زشور ما به وجد آید
که در هنگامه مستان در و دیوار می رقصد
چرا از خلوت اندیشه اهل دل برون آید؟
که در هر گوشه اش چندین پری رخسار می رقصد
در آن محفل که مردان را کلاه از ترک سر باشد
زسرپوشیدگان است آن که با دستار می رقصد
دل سخت تو صد پیراهن از سنگ است محکمتر
وگرنه کوه طور از لذت دیدار می رقصد
توان خواندن خط نارسته از لبهای میگونش
که راز مست بر گرد لب اظهار می رقصد
زغفلت خون ترا مرده است در جسم گران، ورنه
به ذوق نیشتر خون در رگ بیمار می رقصد
مکن منع از سماع و وجود ما بی دست و پایان را
که خار و خس به بال موج دریا بار می رقصد
نه تنها می کند رقص روانی آب روشندل
که سر و پای در گل هم درین گلزار می رقصد
نمی دانم چه آتش در سر خورشید می سوزد
که چون دیوانگان در کوچه و بازار می رقصد
من شوریده چون صائب عنانداری کنم خود را؟
که با این شان و شوکت چرخ صوفی وار می رقصد