مرا دوری به جای خویش با آن سیمتن باشد
اگر صد سال چون آیینه در آغوش من باشد
این شعر به بیان حال و احوال عاشق و عشق میپردازد. شاعر از دوری معشوق و احساساتش در این فاصله سخن میگوید. او به طرفداری از عشق و نقش درد و رنج در آن اشاره میکند و به این نکته میپردازد که عاشق، مانند خورشید در آغوشی گل راحت ندارد و باید خون دل خویش را برای زیبایی چمن بدهد. همچنین، او به این واقعیت اشاره دارد که عشق واقعی نمیتواند به راحتی حاصل شود و برای رسیدن به آن باید سختیها را تحمل کرد. در نهایت، شاعر به تحسینهای ظاهری توجه نمیکند و ارزش واقعی عشق را در دل و احساسات عمیق میبیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مرا دوری به جای خویش با آن سیمتن باشد
اگر صد سال چون آیینه در آغوش من باشد
ندارد عاشق خورشید در آغوش گل راحت
که شبنم خون خود را می خورد تا در چمن باشد
کیم من تا زنم در دامن گل دست گستاخی؟
مرا این بس که خاری زین چمن در پای من باشد
بپوشد چشم اگر بی پرده بیند ماه کنعان را
عزیزی را که از یوسف نظر بر پیرهن باشد
زشور عشق دلگیری ندارد جان مشتاقان
چه زین خوشتر که ماهی را کف دریا کفن باشد؟
نسازد نور یکتایی دو دل پروانه ما را
اگرچه صد هزاران شمع در یک انجمن باشد
مشو قانع به تحسین زبان از مستمع صائب
که دل برخاستن از جای، تحسین سخن باشد