دل تاریک من روشن زفیض صبحگاهی شد
چراغ من جهان افروز زین نور الهی شد
شاعر در این شعر به تحولی روحانی اشاره دارد که از نور الهی ناشی میشود. او با اشاره به مشکلات و حوادث زندگی، به اهمیت خودآگاهی و پرهیز از دنیاپرستی تأکید میکند. شاعر بر این باور است که انسان باید از زرق و برق دنیوی دوری کند و به معنای عمیقتری از زندگی دست یابد. او به پاکدامنی و نیکی اشاره میکند و میگوید که در نهایت، باید از جسم مادی خود فاصله بگیرد تا به حقیقت الهی نزدیک شود. در پایان، احساس شرمندگی و عذرخواهی در برابر خطاها و کمبودها را بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل تاریک من روشن زفیض صبحگاهی شد
چراغ من جهان افروز زین نور الهی شد
سر خود گوی چوگان حوادث کرد بی مغزی
که با داغ جنون قانع به تاج پادشاهی شد
بهار دیده نظارگی شد چون گل رعنا
زعشق لاله رویان چهره هر کس که کاهی شد
امید من یکی صد شد به دور خط از ان لبها
چو آب زندگانی قسمت خضر از سیاهی شد
زبدخویی چرا بازیچه شیطان شود آدم؟
زخلق خوش توان تا مظهر لطف الهی شد
عزیزان جهان را خوار سازد پاکدامانی
اسیر چاه و زندان ماه مصر از بیگناهی شد
سر خود در سر زینت مکن چون کوته اندیشان
که عمر شمع کوته بقر سر زرین کلاهی شد
سبکروحانه پیش از مرگ ترک جسم خاکی کن
چو زین ویرانه بیرون عاقبت خواهی نخواهی شد
به از خجلت شفیعی نیست صائب رو سیاهان را
که جرم اندک من بی شمار از عذرخواهی شد