زیاد آن ستمگر از رخ من رنگ می ریزد
دل این شیشه نازک زنام سنگ می ریزد
این شعر به بیان احساسات عمیق شاعر در مورد ظلم و ستم، عشق، و زیباییهای طبیعی میپردازد. شاعر از رنجی که به واسطه ظلم ستمگران متحمل میشود سخن میگوید و این دلتنگی را با تصاویری از طبیعت و تغییرات فصلی مرتبط میکند. او ابراز میکند که در دلش ناله و دردهایی وجود دارد که به نوعی با زیباییهای دنیا همچون گلها و عشق مرتبط است. همچنین، شاعر به انتقاد از ستمگری و نیرنگهایی که در دنیای اطرافش وجود دارد میپردازد و به تأثیرات منفی آنها بر زندگی خود و دیگران اشاره میکند. این شعر به طور کلی به بررسی تناقضات زندگی، دردها و زیباییهای آن میپردازد و عشق و رنج را در کنار هم قرار میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زیاد آن ستمگر از رخ من رنگ می ریزد
دل این شیشه نازک زنام سنگ می ریزد
نمی دانم چه می سازد درین بستانسرا دیگر
که از گل باز معمار بهاران رنگ می ریزد
نبیند زرد رویی در خزان از تنگدستیها
در ایام خزان هر کس می گلرنگ می ریزد
مترس از ناله ما بیدلان ای دشمن ایمان
که اول بیجگر از خود سلاح جنگ می ریزد
بلای آسمانی توبه کرد از مردم آزاری
همان زان نرگس نیلوفری نیرنگ می ریزد
دل دیوانه من سرمه چشم غزالان شد
هنوز از دست و دامن کودکان را سنگ می ریزد
مگر کوتاهیی دیده است از زلف دراز خود؟
که رنگ تازه ای حسن از خط شبرنگ می ریزد
نباشد یک نفس بی فتنه ای چشم کبود او
بلا پیوسته از گردون مینا رنگ می ریزد
نباشد یک نفس بی فتنه ای چشم کبود او
بلا پیوسته از گردون مینا رنگ می ریزد
چه رنگینی دهد مشاطه آن دست نگارین را؟
که خون بیگناهانش مدام از چنگ می ریزد
زدست ممسکان آید به سختی خرده ای بیرون
زروی سخت آهن این شرار از سنگ می ریزد
به طوفان می دهد موج حلاوت خاک را صائب
اگر زین گونه شکر زان دهان تنگ می ریزد