به کشت خشمگینان آتش از ابر بلا ریزد
به قدر تلخرویی زهر از تیغ قضا ریزد
در این شعر، شاعر به بررسی احساسات و چالشهای انسانی میپردازد. او از خشم و تلخی زندگی صحبت میکند و به تأثیراتی که این احساسات بر روح و روان انسان میگذارند اشاره میکند. شاعر میگوید که اگرچه مشکلات و بدبختیها مانند آتش و بذر زهر عمل میکنند، ولی در عین حال زیبایی و خوشی نیز در زندگی وجود دارد که باید به آن امید داشت. همچنین به تناقضاتی اشاره میکند که در زندگی وجود دارد، مانند تلخی منت و تأثیرات آن بر آبرو و اعتبار انسان. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که باید از کارهای ناپسند پرهیز کنیم تا دچار احساس پشیمانی نشویم و از زندگی لذت ببریم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به کشت خشمگینان آتش از ابر بلا ریزد
به قدر تلخرویی زهر از تیغ قضا ریزد
شکوهی هست با بی برگی ارباب قناعت را
که آتش را دل از چین جبین بوریا ریزد
نگیرد صبح اگر ساقی به یک پیمانه دستم را
چنان لرزم که نقش از بال مرغان هوا ریزد
به دشواری زرنگ و بو گرانجان دست بردارد
که از سیمای ناخن دیرتر رنگ حنا ریزد
حلاوت می برد از زندگانی تلخی منت
چرا کس آبروی خود پی آب بقا ریزد؟
به شرطی می کنم کوته، زبان دعوی خون را
که یک بار دگر خونم به جای خونبها ریزد
نمی آید به کف دامان رنگ رفته از کوشش
مکن کاری که رنگ از روی گلهای حیا ریزد
چرا آیینه از اقبال صیقل روی برتابد؟
محال است این که صائب را دل از تیغ فنا ریزد