غبار غم به می از جان غم پرور نمی خیزد
به شستن از گهر گرد یتیمی بر نمی خیزد
این شعر درباره غم و شرایط دشوار زندگی سخن میگوید. شاعر بیان میکند که غم نتوانسته از دل او دور شود و شستوشوی درد و رنج، او را آرام نمیکند. او به این حقیقت اشاره دارد که فریاد عاشقانهاش بیثمر است و در دل فلزی و محکم، عواطف حقیقی وجود ندارد. همچنین، غریب بودن سبب میشود که شاعری نتواند به حقیقت خود دست یابد و امید به رستگاری و فارغالتحصیلی تنها به دنبال تواضع و افتادگی است. در نهایت، شاعر به مفهوم نجابت و ارزش واقعی اشاره میکند و تأکید میکند که غم و رنج در زندگی غیرقابل اجتناباند و در دل او غباری از یاد محبوبش وجود دارد که هیچگاه محو نمیشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غبار غم به می از جان غم پرور نمی خیزد
به شستن از گهر گرد یتیمی بر نمی خیزد
فغان بی اثر در سینه عاشق نمی باشد
ازین فولاد یک شمشیر بی جوهر نمی خیزد
غریبی رتبه اهل سخن را می کند ظاهر
که تا در بحر باشد، نکهت از عنبر نمی خیزد
به زیر کوه غم دل همچنان بیطاقتی دارد
سبکباری ازین کشتی به صد لنگر نمی خیزد
امید رستگاری نیست بی افتادگی، اما
کسی کز طاق دل افتاد هرگز برنمی خیزد
نگردد پرده دار خبث باطن جامه زرین
نجاست از نهاد سگ به طوق زر نمی خیزد
به دل دارم غباری از خط عنبرفشان او
که چون گرد یتیمی از رخ گوهر نمی خیزد
به سعی آستین غمگساران کی هوا گیرد؟
غبار خاطری کز دامن محشر نمی خیزد
زمخموران که آبی در دل شب می خورد صائب؟
که بیتابانه آه از جان اسکندر نمی خیزد