زدل زنگ ملال از باده احمر نمی خیزد
به آب بحر از عنبر سیاهی بر نمی خیزد
غزل به بررسی احساسات و تنهایی شاعر میپردازد. او از زنگ ملال و اندوه میگوید و اینکه مشکلات از دل او دور نمیشوند. شاعر به زلف محبوب اشاره دارد و میگوید هیچ کس نمیتواند همچون او پنهان باشد. همچنین به خامی و بیپختگی موجود در زندگی اشاره کرده و این را ناشی از دوری از محبوب میداند. در نهایت، او به ناامیدی و مسدود شدن امیدهایش اشاره میکند و بیان میکند که هیچ تغییر و پیشرفتی در شرایطش حاصل نخواهد شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
زدل زنگ ملال از باده احمر نمی خیزد
به آب بحر از عنبر سیاهی بر نمی خیزد
ندارد زلف او دیوانه ای هموارتر از من
که از زنجیر من آواز چون جوهر نمی خیزد
زبان آتشین را چرب نرمی می کند کوته
چراغی را که روغن کشت دودش بر نمی خیزد
محال است این که گردد بی غریبی پختگی حاصل
به جوش آب دریا خامی از عنبر نمی خیزد
در امیدواری آنچنان مسدود شد صائب
که از آیینه زنگ از سعی خاکستر نمی خیزد